تبليغاتX
نوای مدهوشی

نوای مدهوشی

ساناز شجاعیان

نگو نه رفتی، نگو که دیره

برا رسیدن دلم چه گیره

لحظه ی دیدار برام یه مرگ_

وقتی دل تو با من غریبه

خدا نمی خواد گریه ی من رو

اونم فهمیده دردای من رو

غروب امشب ،دلم گرفته،می خوام بخونم ،واسه هم خونم

تو رفتی و دل دیوونم

بونه میگیره واسه هم خونم

سوختن ما رو به دل نگیری

حالا که نیستی تموم شد بونم

غروب امشب،دلم گرفته،می خوام بخونم،واسه هم خونم

ساناز شجاعیان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 9:1 توسط ساناز شجاعیان| |

عشق تو همه چیزمه

نگات وقتی می لرزه

هستی برام می ایسته

لبهات وقتی با منه

آغوش تو مرحمه

عاشقم من،عاشقم من،عاشقی بیقرارم

گیسوی مشکی ی تو

وقتی با باد عجین_

انگار یه حسی در من

ندای بهترین_

عاشقم من،عاشقم من،عاشقی بیقرارم

چشم تو و چشم من

وصالی آخرینه

دنیا وقتی می ایسته

دست تو و دست من

میثاق_عاشقینه

ساناز شجاعیان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 8:25 توسط ساناز شجاعیان| |

میشنوم صدایت رااز پس دورترین اعماق دریاها

آنجا که تو هستی و صدای آلاله ها

میسازم خیال آبی تو را در  برکوت سپیدارها

شمع و پروانه آهنگ محزون_عاشقیها

آفتاب سرپرستی  گل است و رمانها

و چشمانت و چشمانت

مرا سرخوشی ای ازلیست

رود می خروشدو من

پرتوی لاجوردم و سکون

و شب و تاریکی

سکوت بی وزن_عاشقی

و شب و عاشقی

معجون_آفتاب و مهتاب

من به چشمانت معتادم

عزیزم بیا که بهار 

در نگاهمان شکوفه باران

و در هستی یمان

تا ابدی یتمان 

وصال_روشن_ماندن

و شور_لاجورد

سلام_زندگی شود

ساناز شجاعیانَ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 6:44 توسط ساناز شجاعیان| |

وصال


نشاط بی وصفی دارم امشب

دریغا نیست در حالم امشب

جمال جلوه ی او رخ می نماید

عجب وصف و حالی دارم امشب

خمار چشم او افسون ما شد

نخورده می وه سیرابم امشب

چه بزمی ما و مهتاب و ساقی

چه گلگون کرده ام محراب امشب

فروغ دست او در دست لیلی

عطش عریان کند وصالی امشب


عدالت تو شور تو عشق تو

 بوسه و خواهش و آغوش من


ساناز شجاعیان

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:58 توسط ساناز شجاعیان| |

ساده تر از آب


نگاه تو چو جامی شکستند

یعنی عریان به ماتم نشستند

آن سوی پکهای تو،دگر راز نیست

آنجا پرندگان مسافر نشسته اند

ای خوب من بخوان که زبانت نبسته اند

زردی ی خاطره های عشقمان

در عاطفه ام دسته دسته نشسته اند

ما ساده ایم ساده تر از آب و آینه

اینان بر حریر روحمان نشسته اند


ساناز شجاعیان


نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:19 توسط ساناز شجاعیان| |

عاشقی و فارغی


نگاهت محبتیست

دستانت متاع اجابت تاریکی

آغوشت سردتر ازحفاظ شب

و لبانت موسم تسلای شب

آه این من بودم...من بودم

گیسو بر باد داده

همچون پرنده

تن به به قواعد عشق دادم

خیابانهای خالی ی اینجا

دشتهای بی مرگند

من مغبون جاده و جنگل و مه

غافلگیر ضیافت دهلیز و زهر شدم

همزاد من

کام هر نفسم

همزاد گیسوی بدرقه

آخرین شراب بوسه را

دربطری ی جدایی زندانی کرد

نشاط و خزان همان قدر بیگانه اند

که لغذیدن ذهنی کرخ ار حیرانی

فراموش خواهم کرد...

بگذار این آخرین شب را...

در فتنه ی چشمانت بیاسایم

تا صبح همچون تو

جلوه ی نایاب رندی می شوم

فراموش خواهم کرد


ساناز شجاعیان

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:12 توسط ساناز شجاعیان| |


صلابت را می مانی

همچون کوه

وقتی از چشمه های آفتاب

گلوی کوزه را

پر از آواز می کنی

و گاه...چونان یال اسبی در باد

گیسوانت را...به چشمان کبوتران...می سپاری

و گلهای پیراهنت را...به باغ رویای ستاره می پاشی

وقتی بیایی...بنبست ها

کوچه باغ می شوند و شبهایمان

ستاره و شعر

س.ش

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:9 توسط ساناز شجاعیان| |


بی بهانه گی هایم 

نا سروده ترین زخمهای من هستند

بی هیچ دلیل و بهانه ای

لب به سخن خواهم گشود

مگر شاخه ای برویانم

از ترکیده ترین درخت این جنگل

به رقم این همه تبر و اره و تیشه

با من حرف بزن

س.شجاعیان


نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:9 توسط ساناز شجاعیان| |


آیا باید همچون پرندگان کوچ کرد و رفت، سپیدی سنگینی همچو برف 


سرزمین دلم را فرا گرفته، پس برای رفتن دیر 



است...همین جا زیر یک ساقه ی درخت خواهم نشست...شاید فردا دیر 


باشد، هم اینک باید از ساقه ی درخت استفاده 

کنم


و کمی تا آمدن_سپیدار بخوابم...من همچو ابر در زیر درخت خواهم



گریست، به امید آنکه در سرزمین_من دوباره بهار آید...

س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:49 توسط ساناز شجاعیان| |

رویا


چشم که باز می کنم،شالیزار است که می رقصد


و بادهای خیال...


از چهار سو می وزند


آه...چه عطر_خوش مشامی


این من نیستم!!!


رویایی است که باد به گونه اش می خورد


و آینه ای که


از ترنج ساخته شده


تو اما بی خیال و بی چشمهای من


گیسوانت را به باد می بازی


و به سیب لبخند می زنی...

س.شجاعیان

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 3:5 توسط ساناز شجاعیان| |



اینجا دلم چه بی کس و تنها و خسته بود


غمگین،میان کوچه ی باران نشسته بود


بی اعتنا به پنجره ی باز خانه ام


رفتی به سمت_پنجره هایی که بسته بود


یادم نرفته آن شب_بی ساز و غزل


دستم که زخم بود و سه تارم شکسته بود



آن رشته های الفت_ما بین_ما


چون تار و پود_هستی ام از هم گسسته بود


پاببز فصل_سرد_ جدایی فرا رسید


موسمی که پیش تو فصلی خجسته بود


س.شجاعیان

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 2:47 توسط ساناز شجاعیان| |

گاهی بیا به خاک به آوار بنگریم

بر شانه های زخمی دیدار بنگریم

نقش طلوع آینه بر قلبهای ماست

باید به رنگ مبهم زنگار بنگریم

فردا جواب چلچله ها را چه می دهیم

امروز اگر به مرگ سپیدار بنگریم

ای ساده ساده گیت را چه کرده ای؟

تا بر سلام ساده ی دیوار بنگریم

تکرار اشکهای من و تو محبت است

گاهی بیا به ابن همه تکرار بنگریم


ساناز شجاعیان 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:49 توسط ساناز شجاعیان| |


ای بهانه ی زنده ماندنم
ار تو هیچ وقت دل نمی کنم
از نگاه تو شعر می چکد
ای مایه ی شعر گفتنم
ای عصاره ی آفتاب و ماه
در شب سیاه_سرد بودنم
ای خلاصه ی هر چه هست و نیست
بی تو آید آری فصل _مردنم
غنچه ی دلم نا شکفته ماند
بوسه زد خزان بر شکفتنم

مثل انکبوت در حصار خویش
می نشینم و تار می تنم
بی تو من چه ام؟هیچ...هیچ...
سرد و زنگپوش،مثل_آهنم
س.شجاعیان

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:0 توسط ساناز شجاعیان| |

صبح...امروز

تکرار ملال آور دیروز

ای کاش دوباره

چشمانت حادثه می آفرید...

س.شجاعیان


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:41 توسط ساناز شجاعیان| |


چند فصل آرزویش کردم
تا آخرین دیدار
شکفتن از او شد
و بی حاصلی ی زمین دلم از من
فال بازگشت گرفتم
مجنونی به من گفت
که فال فاجعه ی نادانیست
که تو را از خود گرفته
به تهی می بازد
و چونین شد که من

خدا را دیدم
در درون_خویش
و آموختم
آنچه تا حال می پرستیدم دود بر باد
من خدا را دیدم
گونه ای تازه تر
که مرا هم به وصال_من_من
هم به وصال_خویش سپرد
او در همین نزدیکی
و در تمامم جاریست
س.شجاعیان

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:30 توسط ساناز شجاعیان| |


معشوقم تا می توانی،جاده بساز و راه و مانع...فراموش کرده ای برای


 عاشق حصار معنی ندارد و تنها



 حصار،حصار_عاشقیست و بس...

س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16:26 توسط ساناز شجاعیان| |

دوباره خواهم ساخت،بر روی خرابه هایی که از سهم_دو نگاه به وجود 

آمد...دو نگاه،دنیا ویرانی و


 زایش_بینهایت فاصله ها

س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16:24 توسط ساناز شجاعیان| |

محبوبم چشمانت نماد_ آتش است

و عریان می کند زمین را از پوشش برف


پاییز نیست چو من

میزبان_برگان زرد


همچو ماه و حکایت های بی زوال

تن پوشهای یخی_کهنسال_درختان_اینجا

دوب می شوند ز نگاه_معشوق_خورشیدی_من

اینجا بهار نیامده

قیامتی بر پا کرده دیدگان_آفتابیت

و سرزمینم،فصلها را در تراکم_عشق

گم کرده اند در جادوی حجم_نگاهت

و من،بی فصل،بی وضو،بی ریشه،در ترنم برق نگاهت،زمان را به بازی می



 گیرم...



س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 16:3 توسط ساناز شجاعیان| |

تک درختی را می شناسم میان جاده ای بن بست.خورشید که می آید تک 

عابرانی را می شناسم


که در جستجوی سایه به زیر درخت پناه می برند تا از گرمای آفتاب ایمن 

باشند...اما بیچاره درخت! او


بهکجاپناه ببرد...من آن درختم

س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 13:42 توسط ساناز شجاعیان| |

مقابل پنجره ی زندگی ام نشسته ام،هزاران چهره از خودم را می بینم که دستی به سویم تکان می


دهند و می روند...

و من کاری از دستم ساخته نیست.

کاش حداقل لکه های پنجره پاک شدنی بودند تا شفافتر نظاره گر حسرت ها بودم...

س.شجاعیان

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 16:30 توسط ساناز شجاعیان| |

می گویند شاعران مجنونند

دیگران را نمی دانم

اما منی که تن پوشم،حصاری از خاطرات_توست!!!

و هر روز،معلق بین بودن و نبودنت

وجب به وجب

لاشه های مرده ی فکرم را

کالبد شکافی می کنم

تو گو مجنونم

س.شجاعیان

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:40 توسط ساناز شجاعیان| |

میوه ی زندگی ام ،زیر پای حادثه ها مانده است...

و می شکند با هر پرسه..

و درختِ خسته ی تن،

که هنوز هم پا بر جاست..

می نوازد نغمه ی محزونِ سکوت..

و شکایت نیست، به اندام نحیفِ آدم

و هنوز هم سر در گم..

می رود..

در پی خوشبختی...


نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 5:53 توسط ساناز شجاعیان| |



گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها ،



گوشه ای می نشینم ، و حسرت ها را میشمارم ،



باختن ها و صدای شکستن ها را ،



نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم



و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم.


نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 21:1 توسط ساناز شجاعیان| |






برای حس تو،حضور کافی نیست


برای اوج گرفتن،عبور کافی نیست


غبار سایه اگر حس شب شدن دارد


برای تیره شدن،شرم نور کافی نیست


ببین غرور مرا اشک در بغل دارد



برای گریه نکردن غرور کافی نیست


به عشق دیدن تو خواب می روم هر شب


اگر چه خواستن تو،به زور کافی نیست


س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:21 توسط ساناز شجاعیان| |


باورم نیست


باورم نیست که باز خیال تو


زده عطر کهنگی به قلب من


این مسافر غریب کوی تو


سر نهاده دوباره به سهم من


چشم منتظر بازم عاصی شده


آخه هر سو میبینه نگاه تو


کاشکی یک شب دوباره بیاد که باز


بشنوم آخ دوباره صدای تو


دنیا از ما نمی تونه بگذره


تا که عشق نشسته رو شونه ی ما
......


کاشکی یک بار دوباره بیای و تو


بشی دنیام و تمام_لحظه هام


س.شجاعیان

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 0:53 توسط ساناز شجاعیان| |


تنها تو بگو

تو ،تنها تو بگو

بگو که در خوابم

تو ،تنها تو بگو

که بازم با یارم


بگو که چشمانم

ز خواب_بد تر شد

بگو که دنیایم

شبانه هایت شد


بگو که سنگی نیست

دریچه ی دیدار

بگو نویدی هست

به آخرین پرواز

...............

امشب آخرین فرصت

امشب آخرین فریاد

امشب مرگ_من آزاد

امشب عطر تو در باد

س.شجاعیان

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 3:32 توسط ساناز شجاعیان| |


بعد از تو

تو رفتی و زمانم نیست مرحم

بر این آشفتگی،بر بی زبانی

دلم گفتا که شاید روزی آید

بجویم بی تو هم،نامی ،نشانی


ولیکن بعد تو ایمان من هم

بلغزید همچو یاد بی فروغی

ز تکرار الفاظ همچو طوطی

همه علامه بودند،دور من لیک

درون ها خالی و افکار پوشالی

بدادم تو برس گر تو خدایی

بر این عصیان من تا وقت باقی

دلم دیوانگی خواهد که عاقل

شدست در بند دنیای خیالی

من مجنون به از هشیار بینم

همین دنیا و رنگهای مجازی

تو رفتی و مرا چشمی دگر داد

همان اویی که بهرت بود موری

کنم هر شب دعا بر خویش و حالم

که نیست دامی و ایمانی دروغی

اگر خالق تویی،پس مرحمت کن

ببار باران دانش و یه رنگی

به جانم آشنا کردی حقیقت

بکن این لطف را بر هر که باقی

اگر پرسند ز من چند ساله هستم

بگویم دیروزم،نیست در حسابی

س.شجاعیان

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 5:46 توسط ساناز شجاعیان| |


مپرس از من

مپرس از من چرا اینگونه دلتنگم گل_اشک

مپرس از سرزمین بیقراری ها چه آوردم گل_اشک

مرا بال_پریدن نیست می دانی؟

قفس تنگ است


رهایی آرزو دارد،نگاه_آسمان گردم


تمام شاخ و برگم را


دوباره آسمان چیدست



و من در ذهن_این جنگل


باز پائیزی ترین فردم
...
تو چون عشقی و من

تنهاترین بانوی این جنگل

غریبانه بیابان را به دنبال_تو می گردم

رمیدی باز از چنگم

غزال_تیز پای من

اگر چه بر سر_راهت

هزاران دام گستردم


س.شجاعیان

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 3:21 توسط ساناز شجاعیان| |


سراب

می نویسم از تو از سراب

از پرنده از خدای آب

می نویسم از همیشه خشک

بر جداره های التهاب


سهم من از این همیشه گی ها

خامه ای و دفتری خراب

فکر می کنم ...تو هم عزیز

یک گناه و این همه عذاب

تو همیشه در سکوت

من همه همیشه بی جواب 

مانده در طلسم سایه ها

سالهای قحط آفتاب

باد می برد مرا

در حوالی خدا بیاب

س.ش

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 5:47 توسط ساناز شجاعیان| |

دل_من

رویای شیرین

دلم خالیست

همچون آخرین جرئه ای

از فنجان چایم

که نوشخار تنهایی کردم


دلم آتشیست

مثال سوختن درختانی

که هوایی جز خاکستر شدن

رویای آبی یشان بود


دلم ترانه ایست

همانند آخرین شعرم

که تصنیف جدائی

و پرواز بر بلندای شهرت بود


دلم زمزمه ایست

زمزمه ی سکوتی که باران

میثاق تهی را

با بارش عشق شست


دلم پروازیست

رفتن ز دیاری با دیاری ممنوع

که اولین گفته ها عشق

آخرین حکایتها ماندن باشد

فصلی تازه

در بیکران جاودانگی


دلم شوریست

پیوستنی در گسستن

آغوشی گرم،بی منت

و ساعتهایی که مدام

تیک تیک_ترانه ای

تازه را

در چشمان شفاف خیال تو

گردن آویز رویاهایم می کنند


دلم برفیست

سفید 

سفید و بی گناه و بی خیال

سرد است،نیایش گلها

در برف...

روزهای پژمردگی ی رزهای قرمز

نوید بهار دارند و امید...

گل ها جوانه های انتظار

رویش گرمی را ...

به لحظه ها پیوند می زنند...


دلم خاکستریست

و رنگها،نوید_نور

سبز،آبی،لاجوردی

در این بیغوله ی تنهایی

تابلوهای یک رنگی ام...

بهار را نقش خواهند زد

بر دیوار بی کسی هایم...

ساناز شجاعیان


نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 5:45 توسط ساناز شجاعیان| |

Design By : Mihantheme