نوای مدهوشی
ساناز شجاعیان
برا رسیدن دلم چه گیره لحظه ی دیدار برام یه مرگ_ وقتی دل تو با من غریبه خدا نمی خواد گریه ی من رو اونم فهمیده دردای من رو غروب امشب ،دلم گرفته،می خوام بخونم ،واسه هم خونم تو رفتی و دل دیوونم بونه میگیره واسه هم خونم سوختن ما رو به دل نگیری حالا که نیستی تموم شد بونم غروب امشب،دلم گرفته،می خوام بخونم،واسه هم خونم ساناز شجاعیان نگات وقتی می لرزه هستی برام می ایسته لبهات وقتی با منه آغوش تو مرحمه عاشقم من،عاشقم من،عاشقی بیقرارم گیسوی مشکی ی تو وقتی با باد عجین_ انگار یه حسی در من ندای بهترین_ عاشقم من،عاشقم من،عاشقی بیقرارم چشم تو و چشم من وصالی آخرینه دنیا وقتی می ایسته دست تو و دست من میثاق_عاشقینه ساناز شجاعیان آنجا که تو هستی و صدای آلاله ها میسازم خیال آبی تو را در برکوت سپیدارها شمع و پروانه آهنگ محزون_عاشقیها آفتاب سرپرستی گل است و رمانها و چشمانت و چشمانت مرا سرخوشی ای ازلیست رود می خروشدو من پرتوی لاجوردم و سکون و شب و تاریکی سکوت بی وزن_عاشقی و شب و عاشقی معجون_آفتاب و مهتاب من به چشمانت معتادم عزیزم بیا که بهار در نگاهمان شکوفه باران و در هستی یمان تا ابدی یتمان وصال_روشن_ماندن و شور_لاجورد سلام_زندگی شود ساناز شجاعیانَ نشاط بی وصفی دارم امشب دریغا نیست در حالم امشب جمال جلوه ی او رخ می نماید عجب وصف و حالی دارم امشب خمار چشم او افسون ما شد نخورده می وه سیرابم امشب چه بزمی ما و مهتاب و ساقی چه گلگون کرده ام محراب امشب فروغ دست او در دست لیلی عطش عریان کند وصالی امشب عدالت تو شور تو عشق تو بوسه و خواهش و آغوش من ساناز شجاعیان نگاه تو چو جامی شکستند یعنی عریان به ماتم نشستند آن سوی پکهای تو،دگر راز نیست آنجا پرندگان مسافر نشسته اند ای خوب من بخوان که زبانت نبسته اند زردی ی خاطره های عشقمان در عاطفه ام دسته دسته نشسته اند ما ساده ایم ساده تر از آب و آینه اینان بر حریر روحمان نشسته اند ساناز شجاعیان نگاهت محبتیست دستانت متاع اجابت تاریکی آغوشت سردتر ازحفاظ شب و لبانت موسم تسلای شب آه این من بودم...من بودم گیسو بر باد داده همچون پرنده تن به به قواعد عشق دادم خیابانهای خالی ی اینجا دشتهای بی مرگند من مغبون جاده و جنگل و مه غافلگیر ضیافت دهلیز و زهر شدم همزاد من کام هر نفسم همزاد گیسوی بدرقه آخرین شراب بوسه را دربطری ی جدایی زندانی کرد نشاط و خزان همان قدر بیگانه اند که لغذیدن ذهنی کرخ ار حیرانی فراموش خواهم کرد... بگذار این آخرین شب را... در فتنه ی چشمانت بیاسایم تا صبح همچون تو جلوه ی نایاب رندی می شوم فراموش خواهم کرد ساناز شجاعیان رویا چشم که باز می کنم،شالیزار است که می رقصد و بادهای خیال... از چهار سو می وزند آه...چه عطر_خوش مشامی این من نیستم!!! رویایی است که باد به گونه اش می خورد و آینه ای که از ترنج ساخته شده تو اما بی خیال و بی چشمهای من گیسوانت را به باد می بازی و به سیب لبخند می زنی... س.شجاعیان اینجا دلم چه بی کس و تنها و خسته بود غمگین،میان کوچه ی باران نشسته بود بی اعتنا به پنجره ی باز خانه ام رفتی به سمت_پنجره هایی که بسته بود یادم نرفته آن شب_بی ساز و غزل دستم که زخم بود و سه تارم شکسته بود آن رشته های الفت_ما بین_ما چون تار و پود_هستی ام از هم گسسته بود پاببز فصل_سرد_ جدایی فرا رسید موسمی که پیش تو فصلی خجسته بود س.شجاعیان بر شانه های زخمی دیدار بنگریم نقش طلوع آینه بر قلبهای ماست باید به رنگ مبهم زنگار بنگریم فردا جواب چلچله ها را چه می دهیم امروز اگر به مرگ سپیدار بنگریم ای ساده ساده گیت را چه کرده ای؟ تا بر سلام ساده ی دیوار بنگریم تکرار اشکهای من و تو محبت است گاهی بیا به ابن همه تکرار بنگریم ساناز شجاعیان گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها ، گوشه ای می نشینم ، و حسرت ها را میشمارم ، باختن ها و صدای شکستن ها را ، نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم. دل_من رویای شیرین دلم خالیست همچون آخرین جرئه ای از فنجان چایم که نوشخار تنهایی کردم دلم آتشیست مثال سوختن درختانی که هوایی جز خاکستر شدن رویای آبی یشان بود دلم ترانه ایست همانند آخرین شعرم که تصنیف جدائی و پرواز بر بلندای شهرت بود دلم زمزمه ایست زمزمه ی سکوتی که باران میثاق تهی را با بارش عشق شست دلم پروازیست رفتن ز دیاری با دیاری ممنوع که اولین گفته ها عشق آخرین حکایتها ماندن باشد فصلی تازه در بیکران جاودانگی دلم شوریست پیوستنی در گسستن آغوشی گرم،بی منت و ساعتهایی که مدام تیک تیک_ترانه ای تازه را در چشمان شفاف خیال تو گردن آویز رویاهایم می کنند دلم برفیست سفید سفید و بی گناه و بی خیال سرد است،نیایش گلها در برف... روزهای پژمردگی ی رزهای قرمز نوید بهار دارند و امید... گل ها جوانه های انتظار رویش گرمی را ... به لحظه ها پیوند می زنند... دلم خاکستریست و رنگها،نوید_نور سبز،آبی،لاجوردی در این بیغوله ی تنهایی تابلوهای یک رنگی ام... بهار را نقش خواهند زد بر دیوار بی کسی هایم... ساناز شجاعیان
صلابت را می مانی
همچون کوه
وقتی از چشمه های آفتاب
گلوی کوزه را
پر از آواز می کنی
و گاه...چونان یال اسبی در باد
گیسوانت را...به چشمان کبوتران...می سپاری
و گلهای پیراهنت را...به باغ رویای ستاره می پاشی
وقتی بیایی...بنبست ها
کوچه باغ می شوند و شبهایمان
ستاره و شعر
س.ش
نا سروده ترین زخمهای من هستند
بی هیچ دلیل و بهانه ای
لب به سخن خواهم گشود
مگر شاخه ای برویانم
از ترکیده ترین درخت این جنگل
به رقم این همه تبر و اره و تیشه
با من حرف بزن
س.شجاعیان
تکرار ملال آور دیروز
ای کاش دوباره
چشمانت حادثه می آفرید...
س.شجاعیان
معشوقم تا می توانی،جاده بساز و راه و مانع...فراموش کرده ای برای
س.شجاعیان
و عریان می کند زمین را از پوشش برف
پاییز نیست چو من
میزبان_برگان زرد
همچو ماه و حکایت های بی زوال
تن پوشهای یخی_کهنسال_درختان_اینجا
دوب می شوند ز نگاه_معشوق_خورشیدی_من
اینجا بهار نیامده
قیامتی بر پا کرده دیدگان_آفتابیت
و سرزمینم،فصلها را در تراکم_عشق
گم کرده اند در جادوی حجم_نگاهت
و من،بی فصل،بی وضو،بی ریشه،در ترنم برق نگاهت،زمان را به بازی می
س.شجاعیان
| Design By : Mihantheme |


